X
تبلیغات
چقدر اشتباه کردم
تجربه های تلخ من
این وبلاگ رو واسه این راه انداختم که یکم از تجربه هامو در اختیار شما قرار بدم و یجورایی حرفامو بزنم تا آروم بشم.

من سن و سالم زیاد نیست اما تجربه هایی دارم که شاید یه آدم 50 ساله هم نداشته باشه.

امیدوارم از حرفا و اشتباهاتم خسته نشید و بذارید بپای احساس بیش از حدم که بدجور به زمینم زد.

یه وبلاگ دیگه هم دارم که ایشالا بعدا معرفی میکنم خدمت انورتون.

منتظر حضور سبزتون هستم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 17:50  توسط دلتنگ | 

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند

با من ، با دلم ، با احساسم کردند

و مرا در دور دست خودم تنها گذاردند

و من امروز به پایان خودم نزدیکم ،

پروردگارا. به من بیاموز در این فرصت حیاتم

آهی نکشم برای کسانی که دلم را شکستند

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:47  توسط دلتنگ | 

خدایا کسی راکه قسمت کس دیگریست

سر راهمان قرارنده...


تاروزهای دلتنگی اش برای ماباشد

وخوشی شبهایش برای دیگری...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 10:52  توسط دلتنگ | 
خیلی این وضعیت برام سخت بود.هرجا می رفتم همه به حالت ناراحت سر تکون می دادن و مثلا غصه مو می خوردن.خیلی برا منی که تو فامیل همه حسرت داشتنم رو می خوردن سخت بود که مطلقه بشم.منزوی شدن بهترین راه بود.

دو ترم از دانشگام مونده بود.هرهفته میومدم خونه و با خیال راحت همه رو می دیدم.خیلی خوشحال بودم از آزاد شدنم.اما احساس سرخوردگیم روز به روز بیشتر می شد،بین دوستام احساس ضعف داشتم و منی که یه روز به مغرورترین معروف بودم حالا سربه زیر شده بودم.

داداشم خیلی باهام حرف میزد و بهم روحیه می داد می گفت تو از لحاظ ظاهر خیلی خوبی موقعیتت خوبه تحصیل کرده ای و خلاصه اعتماد به نفس بهم تزریق می کرد.

خودمم کم کم پذیرفتم که می تونم گذشتمو چال کنم و از نو زندگیمو شروع کنم.با اولین خواستگاری که اومد روحیه م بهتر شد نه اینکه منتظر باشم و بخوام ازدواج کنما نه،فقط مطمئن شدم که یه مهره ی سوخته ی اجتماع نیستم و فرهنگ ها اینقدر بالاس که این اتفاق رو نادیده بگیرن.

حرفای دوستام و داداشم و همینطور با اومدن خواستگارای بیشتر با موقعیتای عالی اعتماد به نفسم رو بیشتر کرد و باعث شد من از جام بلند شم و مث بقیه روال عادی زندگیم رو طی کنم.

۲ماه پیش شنیدم پسرخاله م ازدواج کرده،از شنیدن این خبر یه بغض بزرگ گلمو گرفت.فقط از خدا خواستم عدالتشو بهم نشون بده.

محمد هم با دختر عمه ش ازدواج کرد(خواهر زن داداشش) و بعد از چند ماه جدا شدن.

منم به لطف خدا درسمو تموم کردم و الان حدود ۲سال از اون ماجرا می گذره،یه مدت تو یه شرکت مشغول به کار شدم.الانم تدریس می کنم و کارمو خیلی دوس دارم.گاهی وقتا گذشته خیلی آزارم میده اما همین که شاگردامو می بینم حس زندگی تو وجودم بوجود میاد.

محمد پیغام داده که هنوز دوسم داره و دوس داره برگردم.گفتم بهش بگید چشم حتما.

هنوز تصمیم به ازدواج ندارم،می دونم دارم موقعیتای خوبم رو از دست میدم اما یجورایی ترسیده شدم.

چی بگم،تا ببینم قسمت چی میشه.

اینم از داستان زندگیه من دوستای گلم.

ممنون که تنهام نذاشتید.

شاید دیگه هیچوقت نیام.شاید هم اگر اتفاق خاصی تو زندگیم افتاد نوشتمش همینجا.

فراموشم نکنید.دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 0:58  توسط دلتنگ | 

سلام دوست جونام.امیدوارم خوب باشید.

**************************************************************

از حمام که اومد بیرون فقط نگاش می کردم،چندبار صدام زد گفت چته؟می خواستم چهره ی کثیفش رو همیشه تو ذهنم نگه دارم تا هیچوقت اشتباهمو فراموش نکنم.

گوشی رو پرت کردم سمتش و گفتم همه چیز رو می دونم و متنفرم ازت.رنگ از چهره ش پرید ، مونده بود چی بگه همین که خواست مثل همیشه مظلوم نمایی کنه از اتاق رفتم بیرون،دوید دنبالم و به اصرار ایستادم تا حرفشو بزنه.گفت بخدا همه ش ساختگی بوده و فقط می خواسته به من حالی کنه که مرد راحت می تونه یه جا دیگه کمبود محبتش رو جبران کنه.

گفت خواهر دوستمه و خلاصه از این چرندیات.منم انگار حرفاشو نشنیدم با خانواده ش خداحافظی کردم و رفتم.تا رسیدم خونه نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت طول کشیده بود.داغون بودم.

آبجیم خونه بود تا دیدمش پریدم تو بغلش و زار زدم.اندازه ی ۱۰ ماه زجر کشیدنمو گریه کردم تا آروم شدم.دیگه نمی تونستم تحمل کنم تصمیم گرفته بودم همه چی رو بگم اما نمی تونستم.می ترسیدم از مادر و پدرم می ترسیدم.ترس از اینکه سکته کنن از ناراحتیه منه بی عقل.

۲روزی گذشت تا اینکه آبجیم اومد و از رفتاراش فهمیدم یه خبر داره که می ترسه اونو بمن بگه.به هر سختیی که بود گفت ببین شقایق جون این یه واقعیته و باید باهاش کنار بیای پس عاقل باش و خوب گوش کن.گفت اون قرصایی که اون دفه بهم گفتی رو کسایی مصرف می کنن که بیماری صرع دارن.تحمل این یکی رو نداشتم،زانو زدم و احساس کردم شدم مث یه تیکه ابر.

خدایا بسمه خدایا مرگم رو برسون و راحتم کن.دیگه نمی تونم.آخه کجای دنیا مث من پیدا میشه؟این همه درد یه جا؟بخدا به دور از انصافه،چیو می خوای ثابت کنی بهم؟

داشتم دیوونه می شدم،آبجیم گفت من خودمم یبار این قرصارو دستش دیدم ازش پرسیدم اینا واسه چیه؟گفته مسکنه.مثل اینکه اون لحظه فراموش کرده که آبجیم پرستاره و یه کتاب داروشناسی پاس کرده .

فقط به آبجیم گفتم تو بگو من چیکار کنم؟اونم به حال زارم گریه کرد.اما گریه ی هیچکس به درد من نمی خورد،باید یه کاری می کردم.باورتون نمی شه از وقتی فهمیدم مریضه خیلی دلم به حالش می سوخت،تمام حرفا و کارای مادرش اومد جلو چشمم که دائم می گفت زیاد عصبی نشو،سردی نخور و ...

اما همین که دلم می سوخت به خودم می گفت اون دروغ گفته.اگر از همون اول صادقانه حرفش رو میزد شاید من قبول می کردم.اون اولین و بزرگترین و دروغ زندگیمون رو گفته بود . این غیرقابل بخشش بود.از طرفی حضور پیامکیه اون زنا راهی رو برا بازگشت نذاشته بود.دلم از همیشه خون تر بود.سرخورده از همه جا منتظر مرگ بودم.مرگی که با همه قرار ملاقات داشت جز من.

کارم این بود که از صب تا شب بشینم فکر کنم و گریه کنم،گریه راحتم میکرد،تو این مدت اینقدر لاغر و ضعیف شده بودم که با یه وزش باد مریض می شدم.از آبجیم خواهش کرده بودم که این موضوع رو به پدرم نگه آخه می ترسیدم اتفاقی بیفته واسش.

چندبار اومد خونه مون اما من حاضر نشدم ببینمش،به خانواده هم گفتم بحثمون شده.اونام ظاهرا باورشون شده بود.فصل امتحانات دانشگام بود و من فکرم همه جا بود الا درس.به دوستم گفته بودم که باهاش مشکل دارم اما دلیلش رو نمی دونست.دائم ازش می پرسیدم من چیکار کنم؟اونم بیچاره کلافه شده بود.تصمیمم رو گرفته بودم یعنی دلم کار خودشو کرده بود.دلم بهم گفت هیچ جایی برای تون وجود نداره.

جالب اینجاس که وقتی من نبودم اون به شدت صله ی رحم رو بجا می آوردن.به چه رویی من خودمم موندم.

بعد از امتحانام که برگشتم یه شب دقیقا یادمه شب دوشنبه ساعت ۱۱وربع بود که گوشه ی اتاقم کز کرده بودم و داشتم گریه می کردم.آبجیم اومد تو اتاق و من دیگه نتونستم تاب بیارم.همه درد دلم رو خالی کردم و گفتم من از اولش نتونستم باهاش کنار بیام.اما هیچ صحبتی از اون زنا و صبا خانوم نزدم.نمی دونم چرا،شاید این اتفاق غرورمو خیلی جریحه دار کرده بود و نمی خواستم بیشتر از این نابود بشه.

گفتم یه کلام،دیگه نمی تونم.داشتم بلند داد می زدم و گریه می کردم،خودم می دونستم همه دارن حرفامو می شنون حتی همسایه ها اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم،داشتم خودمو تخلیه می کردم،درد ۱۱ ماه زجر رو داشتم بازگو می کردم.پایان حرفم فک می کردم همه مخصوصا داداشم بزنن تو گوشم و بگن تو که نمی خواستی نباید قبول می کردی و حالا باید بسوزی و بسازی. اما اینجور نبود و همه گفتن هرچی خودت تصمیم بگیری.

خوشحال بودم دارم آزاد می شم از طرفی غصه ی سیاه بختیه خودمو می خوردم غصه ی اینکه خاله م چی میگه پسرخاله م چقدر به ریشم می خنده.غصه ی اینکه چقدر مقاوم بودم که تاحالا زنده موندم.

وقتی شنید من می خوام جدا شم چندین بار اومد خونه و باهام حرف زد اما من راه برگشتی نمی دیدم،هیچ دلیلی وجود نداشت.خانواده ش چندین بار اومدن اما من راضی به ادامه نشدم.رفتم مشهد و از امام رضا خواستم خودش کمکم کنه.وقتی برگشتم پدرم تو ۲ روز همه کارای جداییم رو انجام داد. اونروز انگار سر جنازه ی من ایستاده بود.کمرش رو شکسته بودم با دست خودم  گرد پیری رو تو میانسالی به جسمش پاشیده بودم.

ساعت ۱ونیم ظهر بود که ازش جدا شدم.

بزرگترین شکست زندگی تو زندگیه یه دختر جداشدنه.اونم تو یه شهر کوچیک.من شکست خورده ی زندگی بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 0:24  توسط دلتنگ | 
سلام دوستاي مهربونم.بازم ممنون که تنهام نمي ذاريد.بخدا تمام تلاشمو مي کنم که زود آپ کنم اما نمي شه.ببخشيد اگه منتظرتون مي ذارم.

**************************************************************************

چندوقت قبل محمد برام تعريف کرده بود که سال ها پيش فرشته(زن داداش محمد)شديدا عاشقش بوده و حتي يبار مي خواسته بخاطر اينکه محمد زياد تحويلش نمي گرفته دست به خودکشي بزنه.ديگه نمي دونم چطور شده زن داداشش و چرا وارد خانواده اي شده که عشق قديميش عضوي از اون خانواده بوده.شايد فقط مي خواسته به محمد نزديک بشه و تلافي کنه و شايدم اونو فراموش کرده و داره زندگي خودشو مي کنه.نمي دونم.

فرشته مي گفت اونوقتا زماني که بحث ازدواج محمد و صبا بوده و باباي صبا رضايت نمي ده محمد به دوست صبا پيشنهاد ازدواج مي ده و مدتي باهم دوست بودن و رابطه داشتن.وقتي صبا اين خبر رو مي شنوه شوک عصبي که بهش وارد ميشه اينقدر زياد بوده که تا مدت ها تيک مي گيره. بعد از مدتي که از اون دختره خسته مي شه با يه زن بيوه دوست مي شه و قصد ازدواج باهاش داشته که با مخالفت شديد خانواده ش روبرو مي شه.تا مدت ها هم با اون بوده.بعد ميره سراغ يه دختره ي ديگه و ...  مابقيش رو ديگه انگار گوشام نمي شنيد.سرم سوت مي کشيد و تو گوشام صداي ويز ويز ميومد.فک کنم بعد از اون 3 يا 4 تا دختر ديگه م امتحان کرده بود.اصلا صحبتي از احساس خودش نکرد و رفت..نمي دونستم حرفاشو باور کنم يا نه.

نمي دونستم با زدن اين حرفا داره زندگي محمد رو به آتيش مي کشه يا برا من دلسوزي مي کنه.گيج بودم.شده بودم مث ديوونه ها.دائم با خودم حرف مي زدم.تااينکه پدرم بهم تذکر داد دختر ديوونه مي شي اينقدر فکر مي کني ها.
به زمين و زمان ناسزا مي گفتم.از همه شاکي بودم.از خودم از خانوادم از محمد حتي از خدا.
خدايا اگه اين انتخاب يه اشتباه بود چرا تو گذاشتي اين اتفاق بيفته.چرا يه کار نکردي که نشه؟اي خدا چرا زجر کشيدن منو دوس داري؟چرا من؟چرا به من عقل ندادي که بازم اشتباه نکنم؟چرا چرا چرا؟؟؟مي دونستم مقصر اصلي فقط خودم بودم.

ديگه تحمل ديدنش رو نداشتم،جايي هم نداشتم که از دستش فرار کنم و برم اونجا.مگه من چقدر تحمل داشتم تو اين مدت هرروز يه جورايي من زجر کشيدم و از درون شکستم.نمي دونم خدا چه تحملي به من داده بود که هنوز زنده بودم.
از طرفي هرروز يه خبر جديد از خانواده خاله م مياوردن،يکي ميومد مي گفت خاله ت گفته ما خودمون شقايق رو نمي خواستيم،يکي مي گفت شوهر خاله ت فلان حرف رو زده.داغون شده بودم،از همه جا رونده و از همه جا مونده بودم.دواي دردم فقط مرگ بود که اونم خدا ازم دريغ مي کرد.

هميشه زير لب زمزمه مي کردم:من به مرگم راضيم اما نمي آيد اجل**بخت بدبين از اجل هم ناز مي بايست کشيد.
چندوقت قبل تونسته بودم اسم قرص هايي رو که محمد هميشه باهاش بود رو يادداشت کنم،اما يادم مي رفت به آبجيم نشون بدم.بهش زنگ زدم و اسم داروها رو واسش خوندم،اونم چند لحظه سکوت کرد و با يه حالت کاملا ضايع و تصنعي خنديد و گفت خانومه کارآگاه همه مسکن هستن و جاي نگراني وجود نداره.با اين حرفش نگرانيه من بيشتر شد.

يه روز خانواده ي محمد اومده بودن خونمون که احسان به آبجيش گفت راستي صبا رو ديدم گفت بهم زنگ بزن.آبجيش پرسيد شماره ش چند بود؟همينطور که احسان شماره ها رو دونه به دونه از گوشيش مي خوند منم کم کم تمام بدنم بي حس مي شد.بچه ها اين همون شماره آقاي جابري بود.همون که پيامکاي وحشتناک به محمد داده بود و من زنگ زدم يه مرد گوشي رو جواب داد.
خدايا منو بکش راحتم کن.دلم مي خواست جلو همه بزنم تو گوشش و از خونمون پرتش کنم بيرون.يک آن اراده کردم قضيه رو جلو همه بازگو کنم اما دلم نيومد.دلم بحالش سوخت گفتم گناه داره.ازش بيزار بودم،تنفر تو وجودم موج مي زد.

مي خواستم تنها گيرش بيارم و هرچي از دهنم در مياد نثار وجود کثيفش کنم.اما يه کم که فکر کردم گفتم تو عصبانيت تصميم نگيرم و بذارم سروقت و با يه دليل محکمه پسند بهش بگم من همه چي رو ميدونم آدم رذل.
وقتي رفتن شماره صبا رو گرفتم هرچي زنگ خورد جوابمو نداد.شمارمو مي شناخت.
3روز ي مي شد که محمد خونمون نيومده بود.انگار صبا بهش گفته بود که زنگ زدم و اونم مي ترسيد باهام رو در رو بشه.منم گوشيمو خاموش کرده بودم تا حتي صداشو نشنوم.

تصميم گرفتم برم و همه چي رو بهش بگم و برا هميشه ازش جدا شم.رفتم خونشون،همه متعجب از ديدن من.
سراغشو گرفتم مادرش با کنايه گفت مردي که از طرف زنش حمايت نشه مي ره سمت دوست و رفيق.تو دلم گفتم آره جون عمه ش چقدر هم که حاليشه زن داره.
يک ساعتي بود که  داشتم با کامپيوتر احسان ور مي رفتم.صداشو از دور شنيدم،حالم ازش بهم مي خورد اما مجبور بودم تحملش کنم.اومد تو اتاق از ديدن من خيلي خوشحال شد.گفت ميرم يه دوش مي گيرم و ميام.گوشيشو گذاشته بود تو جيب شلوارش،همين که رفت حمام گوشيشو برداشتم ديدم يه قفل گذاشته اندازه قفلاي کتابي.چندبار کدهايي رو که حدس مي زدم امتحان کردم اما باز نشد داشتم نااميد مي شدم که با يه کد باز شد.
رفتم تو قسمت پيامکاش ديدم به به!عجب دوست و رفيقاي مثبتي داره اين آقا.با شماره هاي متفاوت که به اسم دوستاش ذخيره شده بودن حرفايي رد و بدل شده بود که شخصا خيس عرق شدم از شرم.همه شماره ها رو نوشتم و قبل از ينکه بياد با گوشيم بهشون زنگ زدم همه شون خانوم جواب داد و از يکي شون پرسيدم شما کجايي هستيد گفت تبريزي.
داشتم پس ميفتادم.منتظر بودم بياد و بهش بگم خيلي نامردي و برا هميشه از پيشش برم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 10:21  توسط دلتنگ | 

سلام دوستای خوبم.منو ببخشید که اینقدر دیر آپ کردم و منتظرتون گذاشتم.

راستش از وقتی دارم می نویسم احساس می کنم برگشتم به اون دوران و هرچی اتفاق افتاده الان مو به مو جلو چشمام رژه میرن.

تصمیم گرفتم دیگه ننویسم اما نظرات شما رو که می خوندم دلم نیومد منتظرتون بذارم و برم.من که این همه غصه دارم اینم روش.بخاطر شما دوباره اومدم.

*******************************************************************

به دیوار تکیه زدم تا به زمین نیفتم.چندین بار پیام رو خوندم.از ترسم فورا گوشی رو سر جاش برگردوندم آخه محمد خیلی کم گوشیش رو بمن می داد منم نمی خواستم جلو خانواده ش بازم بحثمون بشه.حق داشتم می گفتم همه مردا مث همن همه شون هوسبازن و ما زنارو فقط بخاطر خوشی خودشون می خوان.

اون پیام به اسم آقای جابری اومده بود اما کاملا مشخص بود یه خانومه.یه حرفایی توی اون پیام زده بود که منی که مثلا همسر محمد بودم از گفتنش به محمد شرم می کردم.کاش می تونستم اون جملات رکیک رو واستون بنویسم تا شما هم مث من از جنس کثیفش مطمئن می شدید.وای خدای من باورم نمی شد محمد اینقدر پست باشه که با یه زن دیگه در ارتباط باشه.دیگه تحمل ناراحتی رو نداشتم .آخه چرا من؟

شمارشو سریعا حفظ کردم تا بعد بهش زنگ بزنم و مطمئن شم خانومه یا آقا.سرگیجه داشتم،محمد که اومد بهش گفتم حالم خوب نیست باید برم خونه.اونم با نگاهش بهم فهموند که تو همیشه حالت خوب نیست و مریضی.تا رسیدم خونه انگار از قفس آزاد شده بودم،احساس آزادی می کردم.بغضم ترکید و مدت ها گریه کردم و فکر کردم.جرات نداشتم به اون شماره زنگ بزنم نمی خواستم از بابت زن یا مرد بودنش مطمئن شم چون می دونستم اگه یه زن گوشی رو برداره برا همیشه از زندگیش میرم،تحمل هرچیزی رو داشتم جز خیانت.

به هر سختی که بود شمارشو گرفتم اما اون جواب نداد،انگار شماره منو داشت.با چندتا شماره دیگه هم امتحان کردم تا بالاخره گوشی رو برداشت.صدای یه مرد بود،باورتون نمی شه از شنیدن صداش اینقدر ذوق زده شده بودم که بلند می خندیدم.از خودم خجالت کشیدم که به محمد شک کردم.کلا بی خیال ماجرا شدم.

روزهام بی هدف به شب تبدیل می شد و من منتظر مرگ.تنها دلخوشیم دانشگاه بود و درس خوندن.

محمد حدود ۱۱روز رفت تبریز ماموریت.داشتم بال در میاوردم که ۱۱ روز با خیال راحت زندگی می کنم.دور از استرس و ناراحتی.بچه ها شاید باورتون نشه من از ساعت ۶ عصر می ترسیدم آخه اون ساعت بعد از کار و گرفتن یه دوش میومد خونه ی ما.چقدر از خدا خواستم این ساعت از راه نرسه و رسید.چقدر دوس داشتم ساعت ۶عصرهای گذشته م برگرده.چقدر آرزوی دوران تنهایی رو داشتم و هیچوقت میسر نشد.

ازم خواست روزی که می خواد برگرده برم خونه شون.منم همین کار رو کردم.وقتی دیدمش اصلا شاد نشدم یعنی اصلا دوریشو حس نکرده بودم که دلتنگش شده باشم.یه احوالپرسی از راه دور کردیم و نشست.بعد از چندساعت یه چمدون رو داد به من و گفت سوغات برای شما آوردم.چشمام گرد شده بود از تعجب.حسادت رو به وضوح از چشمای مادر و یه دونه خواهرش می دیدم.

تا چمدون رو باز کردم و اون دوتا محتویات اونو دیدن به حالت قهر رفتن تو اتاق و در رو محکم بستن.منم یه نگاه به سوغاتیا ننداختم و گفتم خدارو شکر من بی نیازم،همه رو بده به آبجی و مادرت.اونم سکوت کرد.عجب آدمایی بودن بخدا،چه حرکات زشت و قبیحی.به عمرم همچین رفتار و کرداری رو ندیده بودم.

یک هفته ای گذشت و این مادر و دختر همچنان با من سرسنگین بودن،منم جوری وانمود می کردم که حضورشون برام مهم نبود.از دست قضا آنفولانزای شدیدی گرفتم و دکتر گفت باید یک هفته بیمارستان بستری بشی،اصلا حال و حوصله ی جو بیمارستان رو نداشتم آخه خودم قلبم هزار تیکه بود دیگه تحمل دیدن ناراحتی بقیه رو نداشتم،برا بستری شدن زیر بار نرفتم و منو مث یه جنازه آوردن خونه.روزی ۲تا سرم بهم می زدن اما حالم بهتر که نمی شد هیچ بدتر هم می شد.

اینقدر ضعیف شده بودم که دیگه رگ دستم رو پیدا نمی کردن که سرم بزنن.محمد هر از گاهی میومد با فاصله می نشست و زودتر از همیشه می رفت.بخاطر تزریق داروهای خواب آور بیشتر ساعات شبانه روز رو خواب بودم.چشمامو باز کردم دیدم به به بعد از چندروز خانواده ی شوهر تشریف آوردن.سلام کردم که مادرش گفت دختر تو چرا این شکلی هستی؟دائم مریضی.بیچاره پسرم که باید تو بیمارستان باشه بخاطر تو.خدارو شکر مادرم رفته بود میوه بیاره و هیچکس جز خودم نشنید.

خدایا موقع مرگم هم دست از سرم بر نمی داشتن و خون به جیگرم می کردن.پیش مادرم کلام نکردم تا موجب ناراحتیه اون بیچاره نشم.بعد از چند مدت روبه راه شدم و محمد مجبورم کرد برم خونه شون و به داداشش کامپیوتر یاد بدم.همین که وارد خونه شون شدم داداشش گفت چه عجب!خانوم جایی غیر از بیمارستان هم رفتن.من اگر جای تو بودم یه خونه توی بیمارستان می ساختم.گفتم درد رو خدا میده،فقط من هم بنده ی خدا نیستم.دلم خیلی شکست.

نزدیکای اذون مغرب بود،رو کردم به آسمون و گفتم خدایا من از پسرخاله م نمی گذرم.اون مسبب همه ی بدبختیای منه.این وضعیت رو فقط بخاطر خانواده م تحمل می کردم و اینکه نمی خواستم خبر جدایی من خانواده ی خاله م رو شاد کنه.می سوختم و می ساختم و درد به دل خودم بود.حداقل مادر و پدرم راحت بودن.

بعد از مدت ها یادم اومد که از فرشته خانوم می تونم خیلی چیزا بیرون بکشم.خیلی رو مخش کار کردم و اونم قرار شد یه روز بیاد و همه چیزایی که از محمد می دونه رو بهم بگه.

ساعت حدود ۷شب بود که فرشته جون بیخبر اومد خونمون.اینجور شروع کرد:من می دونم که تو محمد رو دوس نداری و داری تحملش می کنی آخه همجنستم و ازچشمات بی تفاوتی رو می خونم.گفت من عاشق حمیدم و می دونم یه زن عاشق با شوهرش چطور رفتار می کنه.گفت تصمیم گرفتم همه چیز رو برات تعریف کنم.منم از خدا خواسته حرفاشو با سر تایید کردم تا ماجرا رو شروع کنه.

با هر جمله ای که می گفت انگار یه سطل آب سرد می ریختن رو سرم.همزمان هم گوش می کردم هم از درون خورد می شدم هم به حال خودم گریه می کردم.تا حرفاش تموم شد من از بس گریه کردم نفسم بالا نمیومد.اونم دلداریم می داد و می گفت خب عزیزم گذشته ها گذشته و شاید الان عوض شده باشه.نمی دونستم باید حرفاشو باور کنم یا نه؟شاید راست می گفت شاید هم بخاطر کینه ی کهنه ش داشت زندگی اونو نابود می کرد تا انتقامش رو بگیره.

بازم من مونده بودم و یه دنیا سوال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 23:44  توسط دلتنگ | 

سلام.ممنون از دوستای گلم که منو تنها نمی ذارن.مثل اینکه بازم از قالبم راضی نبودین اما باور کنید اصلا حال و حوصله ی دنبال قالب گشتن هم ندارم.شما به بزرگواریه خودتون منو قالب زشت وبلاگم رو تحمل کنید.فرموده بودین چرا وقتی به وبلاگتون میام نظری در مورد نوشته هاتون نمی دم و فقط می گم آپم.حق با شماست منو ببخشید و قول میدم دیگه تکرار نشه.دوستتون دارم.

******************************************************************

زندگی اوج نامردیش رو داشت بمن نشون می داد،دیگه نمی دونستم باید تحمل کنم یا ادامه بدم.

گاهی فکر جدایی به سرم می زد اما همین که به چهره ی مامان و بابام نگاه می کردم پشیمون می شدم.دیگه نمی خواستم باعث شکست اونا بشم.بخودم می گفتم تحمل می کنم اما اینکارو نمی کنم.از طرفی اگر من جدا می شدم باعث شادیه اونا می شد،چیزی که من اصلا نمی خواستم.

روزها می گذشت و من سرد و بی روح تر می شدم.زندگیم یه سیر عادی و معمولی رو طی می کرد.فقط ناراحتی و ندامت تو زندگیم دیده می شد.

بیشتر وقتم رو توی خوابگاه می گذروندم،یجورایی اونجا پناهگاهم بود برا اینکه از دست محمد و خانواده ش در امان باشم.می دونید خود محمد خیلی بامحبت بود،خیلی ابراز عشق می کرد بهم.اما رفتار و اخلاقش منو آزار می داد.من از خساست متنفر بودم که اون شدید خسیس بود و خیلی چیزای دیگه که دست خودش نبود و ناخواسته منو می چزوند.

بارها بهش گفتم با این کارات فقط منو از خودت دور می کنی.اما انگار فقط همون لحظه قول می داد و بعد برا همیشه فراموشش می شد.

تازه متوجه شده بودم که از نظر غذایی یه سری غذاها رو نمی خوره و یجورایی پرهیز غذایی داره و من اصلا نمب دونستم دلیل این کارش چیه.وقتی پرسیدم گفت خب دوس ندارم نمی خورم.اما می دونستم دلیلی غیر از این داره.آخه بقول معروف مشکوک می زد.

روزهای خوش زندگیم روزهایی بود که آبجیم میومد خونمون و من می تونستم باهاش حرف بزنم،اما اینقدر سربسته حرف می زدم که اصلا متوجه درد من نمی شد.

ماه محرم رسید و من مثل همیشه تو این ماه به شدت دپرس شده بودم،دلیلش نمی دونم چی بود اما مادرم می گه همیشه همینجور بودی،ماه محرم منزوی می شدی و با هیجکس حرف نمی زدی.مادربزرگ محمد نذری داشتن و مارو هم دعوت کردن،وقتی وارد جمع فامیلشون می شدم حس بدی بهم دست می داد،دخترای فامیلشون همچین منو نگاه می کردن که انگار دشمنشون بودم.

برا گذاشتن وسایلام رفتم تو یه اتاق،تا در رو باز کردم دیدم صبا خانوم دخترعموی محمد یه گوشه نشسته و داره گریه می کنه.سلام کردم اما روشو ازم برگردوند و حرفی نزد.گیج شده بودم.وسایلام رو گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون.زن داداش محمد از من کوچیکتر بود و یکم باهم صمیمی شده بودیم،صمیمی که نه ولی چون سن زیادی نداشت رو من خیلی حساب می کرد و همه چیز رو بمن می گفت.دیدم از تنها کسی که می تونم بپرسم اونه.رفتم پیشش و گفتم این صباهه چشه که اینجور عجز و ناله می کنه؟اولش نمی خواست بگه اما اصرار منو که دید گفت بخاطر حضور توئه.اون به همه گفته که تورو دعوت نکنن.چشمام از تعجب گرد شده بود پرسیدم بخاطر من؟؟؟من که با صبا مشکلی نداشتم.

گفت قضیه ش مفصله.دستشو کشیدم بردم توی باغ(حیاط مادریزرگ محمد یه باغ بود) ،گفتم تا همه چی رو تعریف نکردی از اینجا تکون نمی خوری.اونم گفت چشم.

گفت:سالها قبل صبا عاشق و دلباخته ی محمد بوده،مدت ها این حس رو مخفی میکنه اما می بینه نمی تونه و مجبور می شه محمد رو در جریان عشق خودش قرار می ده.اوایل حس یه طرفه بوده و فقط صبا ابراز احساس می کرده اما بعد آقا محمد رام می شه و اونم دلباخته ی دختر عموش می شه.مدت ها باهم بودن و پیش خودشون قول و قرار ازدواج رو می ذارن.اما بعد از علنی شدن ماجرا پدر صبا شدیدا مخالفت می کنه.هردو مجبور به تسلیم شدن در مقابل تصمیم پدر صبا می شن.اما صبا همیشه عشق محمد رو تو خونه ی دلش زندونی کرد و هیچوقت ازدواج نکرد.

اشکم در اومده بود،خیلی ناراحت شدم از اینکه با حضورم دل این دختر بیچاره رو سوزوندم.خیلی خوب می تونستم درکش کنم،کاش از قبل می دونستم و هرگز جلوش آفتابی نمی شدم.خدا منو نبخشه که باعث شدم دل دختری رو بسوزونم.به پدرم زنگ زدم و گفتم بیاد دنبالم،وقتی می خواستم برم همه متعجب شده بودن،منم سردرد رو بهانه کردم و از همه عذرخواهی کردم و رفتم.

کاش پدرش هیچوقت مخالفت نمی کرد و من الان  تو این آتیش دست و پا نمی زدم.وقتی داشتم می رفتم به محمد نگاهی کردم دیدم رفتن من براش مهم نیست و داشت با صبا که اومده بود رفتن من رو نظاره کنه حرف میزد.من اونو دوست نداشتم اما ظاهرا اون به فردی به اسم شقایق تعلق داشت و طبیعی بود حسی به اسم حس حسادت وجودم رو فرا بگیره.

از دست محمد عصبی بودم،چرا ماجرای عشق قبلیش رو برام نگفته بود؟اگر گفته بود من اصلا ناراحت نمی شدم چرا که خود من هم روزی عاشق کس دیگه ای بودم.

اعتمادم رو بهش از دست داده بودم.تصمیم گرفتم از هیچ کاریش ساده نگذرم.مطمئن بودم یه ناگفته هایی داره که رو شدن اونا منو به آرزوم می رسونه و اون یه دلیل منطقی واسه جدا شدنم میشه. 

از اونروز به همه کارا و رفتاراش توجه بیشتری می کردم.شده بودم کارگاه گجت و دنبال کوچیکترین نشونه ای بودم تا  شکم نسبت بهش تبدیل به یقین بشه.راستش اینکار برام زجرآور بود اما باور کنید حسم بهم می گفت این پسر حرف های ناگفته زیاد داره.تنها کسی که می تونست منو به جواب تمام چراهام برسونه زن داداشش بود که دختر عمه ش هم می شد و در کم و کیف ماجرای زندگی محمد قرار داشت.

سعی کردم بیشتر به سمت فرشته خانوم برم تا حرفای بیشتری رو ازش بیرون بکشم.اون بیچاره هم کلی ذوق می کرد و خوشحال بود مه من اونو واسه دوستی انتخاب کردم.مجبور بودم برا اینکه بیشتر پیش فرشته بمونم وقت بیشتری رو تو خونه محمد اینا بگذرونم آخه اون دختره همیشه اونجا بود.یبار اتفاقی گوشیه محمد دستم افتاد و داشتک آهنگای گوشیش رو گوش می کردم.یه پیام به گوشیش اومد،بخدا هیچوقت عادت نداشتم بدون اجازه به گوشی کسی دست بزنم اما نمی دونم چی شد که اون پیام رو بازکردم و خوندم.

سرگیجه داشتم،به وضوح تمام بدنم می لرزید،نمی خواستم باور کنم چیزی که دیدم درسته.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:48  توسط دلتنگ | 

سلام دوستای گلم.فرموده بودین قالب رو عوض کنم،چشم عوض شد.

خیلی دوس دارم زود به زود آپ کنم اما متاسفانه یه مشکلی واسم پیش اومده که نمی تونم.ببخشید اگه زیاد منتظر می مونید.دوستون دارم.

*********************************************************************

همه جور فکر اومده بود سراغم،نزدیکای صبح خوابم برد سرمای اونجا خواب رو صدبرابر لذیذتر می کرد.وقتی چشممو باز کردم دیدم همه بالا سرم نشستن و دارن صبونه می خورن.یه لحظه احساس کردم جنازه هستم و بقیه دارن نماز میت می خونن.خیلی معذب شدم.

صبونه نخورده وسایلامو جمع کردم و همراه اعضای خانواده ی به اصطلاح شوهر به سمت شهر و دیار خودمون راه افتادیم.به هر دری زدم که چند دقیقه محمد رو تنها گیر بیارم و قضیه قرص رو ازش بپرسم نشد که نشد.چون دیر به ترمینال رسیده بودیم اتوبوس جرکت کرده بود و ما مجبور شدیم بریم سر جاده بایستیم تا با اتوبوس های اصطلاحا عبوری بریم شهرمون.

حس شیطنتم گل کرده بود و با برادر کوچیکه ی محمد شروع کردیم به بازی و شیطنت.وسط جاده چه کارا که نکردیم.خوشحال بودم که با پسرم به مسافرت رفتیم،خوشحال بودم که داریم برمی کردیم خونه،خوشحال بودم،نمی دونم چرا خوشحال بودم.محمد متعجبانه منو احسلا رو نگاه می کرد و متوجه بودم که اونم از شادیه من شاده.

اتوبوس اومد و بالاخره منو محمد رو یه جفت صندلی جا گرفتیم.به محضی که نشستیم پرسیدم : دیشب مادرت چه قرصی بهت داد؟انگار از قبل آمادگی شنیدن این سوال رو داشت،خیلی با خونسردی گفت مسکن بود.منم نتونستم ادامه بدم و پذیرفتم.خیالم راحت شده بود و احساس بی خوابی تو وجودم بیداد می کرد.وقتی رسیدیم خونه عصر بود و من بدون هیچ حرفی پریدم زیر پتو و خوابیدم.

روزها می گذشت و من بدون توجه به حرفا و اخلاق محمد به زندگیم ادامه می دادم.رابطه م رو باهاش صمیمانه تر کرده بودم.خودشم کاملا متوجه بود.

توی خوابگاه بودم و داشتم مث همیشه ترانه های داریوش رو گوش می دادم.گوشیم زنگ خورد و وقتی که صفحه ی گوشیم رو دیدم جا خوردم،شوکه شده بودم،دستم می لرزید و چشمام به سیاهی می رفت.نمی دونستم چیزی که می بینم درسته یا نه.شماره ی پسر خاله م بود،نمی خواستم جواب بدم اما یک لحظه فکر کردم شاید بخواد خبری بده.آخه آدم وقتی از خانواده ش دوره همیشه فکرای بد باهاشه و هر لحظه منتظر یه خبر هست.

تماس رو برقرارکردم اما حرفی نزدم.سکوت کردم،زد اما جوابی نشنید.صدام بیرون نمیومد خفه شده بودم،به هر سختی بود سلام کردم،همون ترانه ای که داشتم گوش می کردم اونم گذاشته بود و باهاش همخونی می کرد.می خواستم قطع کنم که گفت ازدواج کردی؟فقط گریه می کردم.صدای هق هقم کل اتاق پیچبده بود.پوزخندی زد و گفت تبریک می گم،ایشالا خوشبخت بشی هرچند بعید می دونم،حرفش مثل آهن گداخته بود که ریختن روی وجودم.یک آن به خودم اومدم و گفتم من خودمو بخاطر توئه نامرد به این روز انداختم حالا تو منو مسخره میکنی؟

اون فقط زنگ زده بود که آزارم بده،می دونست واسه چی ازدواج کردم می دونست بدبخت و درمانده م،فقط زنگ زده بود که بگه دیدی برام مهم نیستی.گفت عروسیت دعوتم کن تا بیام واست خدمت کنم.داشتم بیهوش می شدم از درد.دردی که از یه زخم قدیمی نشئت می گرفت و حالا یکی اون زخم رو کنده بود و داشت بهش نمک میزد.

چنان آهی از نهادم بلند شد که مطمئن بودم دامنش رو می گیره.بعد از اون روز تصمیم گرفتم برا همیشه فراموشش کنم،حتی اونو به اسم پسرخاله هم نمی شناختم.چقدر من ساده بودم که به راحتی آتیش به ریشه ی زندگیم زدم و بخاطر اون و گذشته ی مسخره م باید برای یه عمر با یه مردی زندگی می کردم که حاصل یه تصمیم بچگانه بود.باید یک عمر می سوختم و می ساختم.

  زود به زود می رفتم خونه تا به محمد عادت کنم،یا یجورایی وابسته ش شم.تابستون از راه رسید و من ترم تابستون نگرفتم.حدود سه ماهی من خونه بودم و این وقت مناسبی بود تا خودمو بسازم.

عروسی فامیلشون بود و از منم دعوت شده بود که برم.رفتیم خونه عمه ی محمد تا اونجا آماده شیم و بریم.آخه خونه عمه ش به محل برگزاری مراسم نزدیکتر بود.همونطور که قبلا گفته بودم من به ظاهرم خیلی اهمیت میدم.داشتم آماده می شدم که مادرش اومد تو اتاق و یه نگاهی به منو دخترش و دخترای عمه ی محمد انداخت و رفت بیرون.آماده شدیم که بریم.محمد به من گفت اون شال سفیده بیشتر بهت میادا.منم گفتم باشه اونو می پوشم،رفتم که عوض کنم یهو دیدم مادرش جلو همه داد زد:اگر یکبار دیگه با این ظاهر زشت با من اومدی مراسم خودت می دونی و من.

چشم همه به من و ظاهرم بود،همه متعجب منو نگاه می کردن.آخه اگه تعریف از خود نباشه از همه سر بودم و همه هم منو تحسین کرده بودن.لباسم کاملا پوشیده و مناسب.داشتم از خجالت آب می شدم.

نمی دونستم باید چیکار کنم.چقد جلو دخترای عمه محمد ضایع شدم.چقد غرورم له شده بود.یه لحظه به احسان نگاه کردم داشت از عصبانیت ناخن هاشو می خورد.محمد هم که بود و نبودش فرق نمی کرد.به هر سختی بود خودمو کنترل کردم تا گریه نکنم.همین که خواستیم از خونه بیرون بریم احسان منو صدا زد گفت تو بمون کارت دارم.گفت میدونی چرا مادرم اینجور باهات برخورد کرد؟گفتم نه بخدا.گفت بخاطر اینه که به همه گفته من کلی طلا واسه عروسم خریدم و حالا تو طلاهات رو بیرون آوردی و سرویس نقره ت رو انداختی عصبانی شده.

گفتم مادر تو که یه انگشتر هم واسه من نخریده،طلاهام همه مال خودمه.داشتم دیوونه می شدم.از عصبانیت صورنم داغ شده بود.بخدا تابحال همچین آدمی ندیده بودم.آخه آدم اینقدر ارتجاعی و کوته فکر.دیگه شورشو درآورده بود.تحملم تموم شده بود و می خواستم فرار کنم.برم جایی که نه محمد باشه نه خانواده ش و نه حتی اسمشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:53  توسط دلتنگ | 

سلام.خیلی حال روحم بده.احساس پوچی می کنم،به یه مسافرت احتیاج دارم اما هیچ همراهی ندارم.دوستام هرکدوم درگیر کارای خودشونن.باور کنید احساس می کنم دارم دیوونه می شم.

*********************************************************************

با دوستم رفتیم پیش مشاور.اون گفت تو می تونی و از این حرفا.

تو این مدت منو محمد حتی یکبار هم با هم نرفته بودیم بیرون،هیچ امیدی به ادامه زندگی نداشتم.همه چی اجبار بود.هیچ راهی جز سوختن و ساختن نداشتم.دیگه برام مهم نبود اطرافم چی می گذره،نه متلکای مادر محمد آزارم می داد و نه کاراشون و نه رفتار محمد.

راهی جز این نبود داشتم داغون می شدم.خیلی سخته بخوای یه عمر با یکی زندگی کنی که یه ذره مهرش به دلت نیست.شاید حتی فکرش هم شمارو آزار بده.ولی من چون این تحمیل و اجبار رو پذیرفته بودم راهی نداشتم جز سکوت.

یبار از همون شهری که دانشگام اونجا بود واسش یه هدیه گرون قیمت گرفتم و وقتی اومدم خونه جلو همه بهش دادم.(خانواده اون و خانواده خودم).وقتی بازش کرد خیلی خوشحال شد،ازم پرسید قیمتش چنده؟من اولش نگفتم آخه ارزش معنوی مهم بود نه ارزش مادیش،همه اصرار داشتن بدونن منم گفتم.وای تا قیمت از دهن من بیرون اومد اخماشو کرد تو هم و به تندی بهم گفت میری اینو پس می دی من همچین هدیه ی گرون قیمتی نمی خوام.اشک تو چشمام جمع شده بود.دلم برا خودم و احساسم سوخت.

جلوی جمع بدجور تو ذوقم خورده بود.بخدا با پول خودم اینو خریده بودم.نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم.مامانم از شدت عصبانیت داشت منفجر می شد اما سکوت کرده بود.منم گفتم باشه پسش میدم.

بازم شب شد و لحظه ی خلوت من و خودم رسید.بغضم نتونست تحمل کنه و به شدت شکست و یک ساعتی ناله کرد تا آروم شدم.خیلی فکر کردم،هرچی بیشتر می گذشت من اونو از خودم دورتر می دیدم.یعنی پول اینقدر ارزش داره که بخاطرش اینجور دل منو بشکنه و منو سکه ی پول کنه؟وای خدایا چه اشتباهی.من می خواستم دوسش داشته باشم اما خودش نمی خواست.یه کارایی می کرد که خانوادمم عصبی شده بودن.روز تولدم بود و من دوستام رو به یه جشن کوچولو دعوت کردم.

دلم خون بود اما به اصرار مامانم دوستامو دعوت کردم.زنگ زدم خانواده ش هم دعوت کردم.مادرش تا اومد وارد اتاق شد با من خیلی سرد احوالپرسی و روبوسی کرد و رفت بیرون پیش مامانم نشست.اصلا روم نمی شه بگم چه کادویی واسم آورده بود،وای وقتی که کادوشو داد من داشتم آب می شدم،فشارم افتاده بود و با نگاهم از آبجیم کمک خواستم که به دادم برسه و آبروی رفته م رو برگردونه.برام مادیات مهم نیست اما چون جلو بچه ها بود خیلی افتضاح شد.

عصبی بودم و بچه ها متوجه حالم شدن و زود رفتن.به اجبار رفتم کنار مامانش نشستم،همین که نشستم گفت من نمی دونم این ولخرجیا چیه که شما می کنید،چه معنی میده این کارا.محمد هم با سکوتش حرف مادرش رو تایید کرد.من ماتم برده بود،مامانم دیگه تحملش تموم شد و گفت شما چرا نگرانید ما خودمون خرجش رو دادیم.پسر شما قرونی خرج نکردن.وقتی رفتش رفتم تو اتاق و بلند بلند گریه کردم.فک کنم همسایه ها هم صدای شکست منو تو زندگیم می شنیدن.اینقدر ناله کردم تا شاید خدا دلش بحالم بسوزه و بدادم برسه.  

میدونستم دارم تاوان اشتباه خودمو پس میدم.اما تحمل نداشتم،کسی جز خدا نمی تونست به دادم برسه.همیشه سجاده م خیس بود اما انگار خدا منو به خودم واگذار کرده بود.حاضر بودم تمام زندگیم رو بدم اما این روزا تموم بشه من برگردم به زمان مجردیم،من و اونا حرف همو نمی فهمیدیم و دائم کارای همو نقض می کردیم در حالیکه از نظر هرکدوممون کارمون کاملا درست بود.

اعصابم اینقدر ضعیف شده بود که صدای گنجشک ها که یه روزی عاشقشون بودم آزارم می داد.کارم شده بود آهنگ کوش کردن و گریه کردن.فقط یه چیزی از خدا می خواستم کمکم کنه تا بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم.

عروسیه داییش بود و من به اجبار مادرش ۶ساعت راه رو توی اتوبوس نشستم و باهاشون رفتم.فقط بخاطر داداش کوچیکش بود که می تونستم این سفر رو تحمل کنم آخه ما بشدت به هم وابسته بودیم و حرف هم می فهمیدیم.بهم می گفت مامان.حدودا ۵ سالی از من کوچیکتر بود.وقتی مادرش با متلکاش منو می چزوند و اشکمو در میاورد فقط اون بود که دلداریم می داد و مادرش رو سرزنش می کرد.

خلاصه آخر شب بود مراسم تموم شد و ما همه برای خواب خونه ی خاله ی محمد مستقر شدیم.بخاطر نبود اتاق کافی مجبور شدیم همه یه جا و توی سالن بخوابیم.مجلس رو زنونه مردونه کردن و خوابیدیم.از خستگی خوابم نمی برد،یه لحظه دیدم مادر محمد بلند شد و از تو کیفش یه چیزی براداشت و رفت سمت محمد.صدای در آوردن قرص رو شنیدم.محمد قرص رو خورد و خوابید.داشتم از کنجکاوی می مردم که این چه قرصی بود که بدون تقاضا کردن محمد مادرش بهش داد.مجبور بودم تا صبح صبر کنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:57  توسط دلتنگ | 

سلام.

روز به روز بدتر و بدتر می شدم.درد خودم رو داشتم عذاب وجدان هم اضافه شده بود.دلم براش می سوخت،اون که گناهی نداشت،حماقت من باعث شده بود هردومون اسیر یه سرنوشت شوم بشیم.ولی اون که می دونست من در چه وضعیتی ام،اون که می دونست من در قلبم رو به روی همه ی مردا بستم چرا اینقد سماجت کرد؟چرا منو به گردابی کشوند که حسرت یک ثانیه روزای قبل از ازدواجمو می خوردم؟ می دونستم من بچگی کردم و خیلی تصمیم اشتباهی گرفتم اما اونم این وسط بی تقصیر نبود و فقط از آب گل آلود ماهی گرفت.

روز سوم عید بود که با دوستام رفتیم مسافرت،خیلی روزای بهتری رو نسبت به قبل پشت سر گذاشتم.اصلا دوس نداشتم مسافرتمون تموم بشه و برگردم خونه.لب ساحل به خودم قول دادم که تا رسیدم خونه با محمد رفتار خوبی داشته باشم و زندگیمو از نو بسازم.تصمیم گرفتم گذشته م رو توی ساحل بوشهر چال کنم و برگردم خونه.

می خواستم واسه پدر مادرم یه دختر خوب و واسه محمد یه همسر نمونه باشم.روزی که رسیدم خونه خانواده م رفته بودن مسافرت ۲روزه و قرار بود همون شب برسن.محمد خونه ی ما بود و واسم صبحانه اماده کرده بود،سر سفره خوابم برد آخه شب قبلش رو توی جاده بودیم و اصلا نتونستم بخوابم.وقتی بیدار شدم ساعت ۳ عصر بود،محمد تمام لباسام رو که توی ساکم بود شسته و ناهار هم آماده کرده بود خودشم رفته بود خونه شون تا من بدون حضور اون راحت باشم.خیلی ازش خجالت کشیدم بخودم گفتم تو حتی جواب سلامشم با اکراه میدی اما این بیچاره ...

شب وقتی خانواده م اومدن اونم پیداش شد،به نسبت روحیه م بهتر شده بود و اینم از چشمای تیزبین محمد دور نمونده بود.بهم گفت اگه می دونستم مسافرت با دوستات اینقد تو روحیه ت تاثیر داره می گفتم بیشتر بمونی،فقط یه لبخندزدم.،تا اون زمان هیچ جمله ای بینمون رد وبدل نشده بود.گفت همین لبخندت هم واسم کافیه خانوم سنگدل.رفتاراش با اون محمدی که می شناختم تفاوت داشت،یه جور دیگه ای شده بود،بعضی حرفاش آزارم می داد.یه چیزایی رو بهم گوشزد می کرد که شاخم در میومد از شنیدنش.خیلی سعی می کردم خوب باشم اما خیلی سخت بود،تلاشمو بیشتر کردم تا بتونم باهاش رابطه ی حتی دوستانه برقرار کنم یعنی مثل قبل فقط در حد صحبت کردن.اما نمی تونستم حتی تو صورتش هم نگاه کنم.حس میکردم من و اون دنیای متفاوتی داریم.

تعطیلات عید هم تموم شد و من آماده ی رفتن به دانشگاه.تو این مدت یه کم اخلاق و روحیاتش اومده بود تو دستم.احساس می کردم یه کوچولو خسیسه و دوس نداره یه سری از نیازای منو رفع کنه.کلا من دختری هستم که به ظاهر خیلی اهمیت می دم و خرید کردن واسم تفریحه.عاشق خریدم جوریکه وقتی  فکر زیادی بهم فشار میاره میرم خرید تا آروم شم.خانواده م هم هیچوقت محدودم نکردن.البته نه اینکه ولخرج هستم نه اصلا.اونم این اخلاق منو می دونست که ظاهرش بسیار برام مهمه.

وقتی رفتم خوابگاه به هیچکس نگفتم ازدواج کردم جز دوستم که در جریان همه ی ماجرای من بود.همه همکلاسیام بهم می گفتن وای خیلی لاغر شدی،چرا اینقد شکسته شدی دختر؟و....

نمی دونستن تو یه منجلابی گیر کردم که هرروز بیشتر فرو می رم و هیچکسم نمی تونه کمکم کنه.هرروز زنگ می زد و احوالپرسی و این چیزا.اصلا دلم واسش تنگ نمی شد،دلم هوای بودنش رو نمی کرد.بخدا نمی خواستم اینجوری باشم اما واقعا هرکار می کردم توی دلم جایی پیدا نمی کرد.شاید فکر کنید هنوز به یاد پسرخاله م بودم.نه دیگه قبول کرده بودم که اون رفته و من کاری از دستم برنمیاد.به این باور رسیده بودم که اون با من خوشبخت نبود و این چیزی بود که تازه خودم بهش رسیده بودم و دردش رو حس می کردم.نبودش قلبم رو آتیش میزد اما یاد گرفته بودم با واقعیت رودررو بشم و کمتر به یادش می افتادم.

بعد از حدود یک ماه می خواستم بیام خونه،کاش هیچوقت محمد نبود،کاش نمی خواستم باهاش رو در رو بشم،کاش خودم بودم و خودم.خدایا من اشتباه کردم.بازم تصمیم گرفته بودم خوب باشم.وقتی رسیدم اونم خونمون بود،تا دیدمش جا خوردم اصلا نمی خواستم یه بار دیگه بهش نگاه کنم.با یه لباسای نامرتب و ظاهر خیلی بدی اومده بود.کشوندمش یه گوشه و بهش گفتم چرا این شکلی اومدی؟گفت مگه چجوره؟من که ایرادی نمی بینم.خیلی دلم گرفت ازش.من داشتم تلاش میکردم اما اون هربار با رفتاراش سنگ جلوم می انداخت. 

یه شب فامیل مادریش همه اومدن بودن خونه شون و به محمد گفته بودن برو خانومت رو بیار تا باهاش بیشتر آشنا بشیم.بهش گفتم این لباسی که هرروز می پوشی هم کهنه شده و هم تکراری بیا بریم یه دست لباس جدید بگیر.وای خدای من انگار کفر گفته بودم،چنان عصبانی شد که پشیمون شدم از پیشنهادم.برا اولین بار رفتم خونه شون،انصافا رفتار خوبی باهام داشتن ولی تو اون برخورد اول متوجه شدم که من از جنس اینا نیستم.ساعت ۱۲شب بود که برگشتم خونه.تا صبح به بخت بد خودم لعنت فرستادم و گریه کردم.

برگشتم دانشگاه و سرمو با درسام گرم کردم.هرچی بیشتر می گذشت بیشتر متوجه می شدم که چه اشتباهی کردم.نبود،اون آدمی نبود که بتونم بپذیرم.شاید اوایل بخاطر این بود که دلم نمی تونست اونو قبول کنه اما بعد به این نتیجه رسیدم که منطقم هم نمی تونه بپذیره.بنده خدا خیلی مهربون بود و واقعا دوسم داشت،حاضر بود جونشو هم واسم بده اما یه سری اخلاق و رفتار داشت که به نظر خودش کاملا درست بود اما برا من غیر قابل تحمل.

می خواستم زندگی کنم و زندگیمو حفظ کنم.احساس گذشته رو گذاشتم توی یه بقچه و گذاشتم توی طاقچه ی خاطرات.با دوستم رفتم پیش یه مشاور تا کمکم کنه. 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 23:46  توسط دلتنگ | 

سلام.

امشب خیلی دلم گرفته.بعد از مدت ها خاله م زنگ زد به گوشیم،تا صداشو شنیدم همه گذشته م اومد جلو چشمم.خیلی بی رحمه،می خواستم بگم آخه نامسلمون دیگه چی از جونم می خواید.دیگه چی ازم مونده.

یکی از دوستان نوشتن که زندگیم شبیه به رمانه،آره دوست عزیز همینطوره با این تفاوت که رمان از ذهن و تخیل یه نویسنده س اما زندگیه من یه واقعیته. 

************************************************

خانواده م دل تو دلشون نبود،انگار همه منتظر یه اتفاق بد بودن.دقیقا یادمه ساعت 11 صب بود که تصمیم گرفتم نظرمو مستقیم به همه اعلام کنم،همین که خواستم بگم اشکام زودتر از حرفم بیرون اومد،به هق هق افتادم.

به هر سختی که بود به همه گفتم:        "من موافقم".

پدرم پشتشو کرد بهم تا اشکامو نبینه و منم اشکاشو نبینم.مامانم صورتمو بوسید و کلی تو بغلم گریه کرد.ظاهرا اشک شوق بود اما می دونستم که از درد دل منه که گریه می کنه.

من رضایت به ازدواج داده بودم اما تنها خودم و خدا می دونستیم که چرا موافقت کردم.فقط خدا می دونست که چی توی دل من می گذره،فقط یه جمله گفتم:"همه چیز بی سر وصدا باشه".بعد از اون لحظه که نظرمو گفتم شدم یه مرده ی متحرک که فقط با دستور بقیه کارهامو انجام می دادم.انگار گرد مرگ روی جسمم پاشیده بودن.

می دونستم همه ی دخترا این روزا خوشحالن،منتظر روز وصالن اما من حتی گذر ایام رو هم حس نمی کردم.نه می دیدم و نه چیزی می شنیدم.یه روز لباس تنم کردن و بردنم آزمایش خون،یه روز لباس تنم کردن بردنم عکس گرفتم واسه محضر.به خدا قسم اصلا این روزا رو بیاد ندارم،این چیزا رو از آبجیم شنیدم.

همه کارا به سرعت انجام شد،آزمایش خون و مراسم بله برون و ...،کارم این بود که شبا زیر پتو یه دل سیر گریه کنم و از خدا بخوام بتونم تلافی کنم و انتقام بگیرم.احساس می کردم با ازدواجم می تونم انتقامم رو ازش بگیرم و از این بابت شاد بودم.از طرفی هم می خواستم دل پدر مادرم رو شاد کنم و به همه ی ترحم کردنا خاتمه بدم.من فقط به این چیزا فکر می کردم.

اینقدر مراسم عقد رو عقب انداختم تا رسید روز تولدش.می خواستم کادوی تولدش رو بهش بدم.خون از چشمام می بارید.قلبم دیگه کمکم نمی کرد به هدفم برسم.تپش و درد قلبم باعث شد برا یه لحظه روز مرگمو ببینم،از خدا خواستم بخاطر پدر و مادرم کمکم کنه.

خانواده خودم بودن و دو تا داییم و خانواده اون و دایی بزرگش.

به مامانم سفارش کردم اگر یکی حتی یه دست هم بزنه مراسم رو بهم میزنم،مثل بدبختا یه مانتو شلوار پوشیدم و رفتم محضر.پامو که توی محضر گذاشتم پسرخالمو دیدم که داره نگام می کنه،همون لحظه پشیمون شدم و می خواستم برگردم اما باز بخودم گفتم تو که میدونی خیاله و اون الان داره با دوستای دخترش خوش می گذرونه پس مصمم باش و به هدفت فکر کن.

کنارم که نشست تمام بدنم سرد شد،ای خدا من اینو نمی خوام،من نمی تونم تحملش کنم چطور باهاش یه عمر زندگی کنم اما باز بخودم نهیب زدم.داییم اشکای تو چشمم رو دید و با سر بهم اشاره کرد آروم باشم.نمی تونستم تحمل کنم،داییم هم اشکش در اومد و بحال زار من اشک ریخت.خیلی درمانده و بیچاره بودم.انگار توی مراسم ختم خودم شرکت کرده بودم،واقعا همینطور هم بود من با ازدواجم به زندگیم خاتمه داده بودم.خودم می دونستم اشتباهه اما هدفم بزرگتر و مهم تر از خودم بودم البته منی دیگه وجود نداشت و پسرخاله م همه ی من رو سوزونده بود.

یک آن احساس کردم همه دارن به من نگاه می کنن،متوجه شدم باید بله ی بدبختیمو بگم.بغضمو قورت دادم و با صدایی که خودم هم به سختی شنیدم گفتم "بله".دیگه نفهمیدم چی شد،یادم نمیاد چطوری حلقه رو تو دستم کرد،من چطور حلقه رو تو دستش جا دادم.نه صدای شادی بود نه کف و هورایی.

چقدر بدبخت بودم،روز عقدم چادر مشکیه بدبختی رو سرم انداختم و خودمو دادم به دست سرنوشتی که از اول برام بد خواست.به سرعت برگشتیم خونه و رفتم توی اتاقمو در رو بستم.تا عصر خوابیدم وقتی بیدار شدم گیج بودم نمی دونستم کجام.یک لحظه چشمم به دستم افتاد و حلقه رو دیدم.تازه فهمیدم که کجام و چیکار کردم انگار از خواب مرگ بیدار شده بودم.نمی دونستم چیکار کنم،پشیمون بودم،ندامتی به سراغم اومده بود که هیچ راه جبرانی نداشت.

وای خدای من،من چیکار کرده بودم؟من ازدواج کرده بودم؟با کی؟چطوری؟چرا؟

این سوالای تو ذهنم بود،داشتم دیوونه می شدم،مثل دیوونه هایی که زنجیر پاره می کنن دویدم سمت در و می خواستم از بقیه بپرسم خوابم یا بیدار.تا پامو بیرون گذاشتم دیدم اون با خانوادش نشستن و منتظرن من بیام بیرون.خشکم زده بود،همه لبخند رو لب داشتن جز من که لبام کبود شده بود.مادرش ازم خواست بشینم کنار اون،ای خدا منو مرگ بده اما کنار اون نشینم،اگه یه وقت پسرخاله م بیاد و ببینه من کنار یه غریبه نشستم چی؟اگه یه وقتی دستش به دستم بخوره چی؟هنوز بیاد پسرخاله م زندگی می کردم و برام اون مهم بود و دیگه هیچکس!!یه متر ازش فاصله گرفتم و نشستم،نگاهم دوخته بودم به جلو و داشتم به کرده ی خودم فکر می کردم.به آینده به اشتباهم که جبران ناپذیر بود.اونا متوجه حال نامساعد من شدن و زود رفتن.

چندروزی گیج بودم و از خدا می خواستم که خواب باشم.هیچ حرفی نمی زدم و زندگیم توی افکارم بود.یک لحظه به صورتش نگاه نکرده بودم تا ببینم دلم می تونه اونو قبول کنه یا نه.فکرش کنید یه دختر چقدر تحمل می تونه داشته باشه،چقدر اشک،چقدر اشتباه،چقدر غم و غصه.آخه اگه از جنس سنگ هم بودم تا حالا باید پودر شده بودم.نمی دونم چرا هیچ مرگم نمی زد و قلب داغونم نمی ایستاد.

حالم بدتر از قبل شده بود و تازه متوجه شدم من بچگی کردم و با این کارم فقط به خودم ضربه ی دیگه ای وارد کردم.اون براش مهم نیست من چیکار می کنم،با کی ازدواج کردم و خوشبختم یا نه.انگار یکی تمام افکارمو شسته بود و الان منطقم حاکم شده بود که خیلی دیر بود.

محمد(مثلا آقای داماد) بیچاره هرروز میومد بهم سر میزد و حرفای عاشقانه،اما انگار میخی که توی سنگ فرو نمی رفت.برام حضور یا عدم حضورش یکی بود.از خدا می خواستم یه روز اصلا نبینمش.

سال جدید شروع شد و من لحظه ی تحویل سال هم اشک می ریختم،محمد هم کنارم بود.کاش اون نبود کاش مثل سال های قبل فقط خانواده م کنارم بودن و از سر و کله ی بابام بالا می رفتم و ازش عیدی بیشتر نسبت به بقیه می خواستم.کاش عاقل بودم.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:21  توسط دلتنگ | 

**سلام.غیبت چند روزه ی منو ببخشید دوستای گلم.

از لحاظ روحی داغون بودم و احتیاج به تنهایی و سکوت داشتم.الان یکم بهترم.**

خیلی احساس بدبختی می کردم،از همه شاکی بودم حتی از خدا.به خدا می گفتم آخه چرا؟من همین یه سنگ صبور رو داشتم چرا اونم به من علاقمنده؟چرا اونم مث باقی پسرا می خواد منو بازی بده؟خلاصه شدم همون آدم قبلیه داغون.با این تفاوت که دیگه خونه نبودم و مایه زجر بقیه نمی شدم.همین برام ارزش داشت.

شاید باورتون نشه از وقتی فهمیدم بهم علاقمنده احساس می کردم دارم به عشقم و پسرخاله م خیانت می کنم.می دونستم پسرخاله م منو له کرده اما هنوزم برام ارزش داشت و به عشقش تو سینه م متعهد بودم.

هرروز و هر شب بهم زنگ می زد و احوالمو جویا میشد،حالم ازش بهم می خورد و گوشیمو خاموش می کردم تا بفهمه نمی خوام صداشو بشنوم.نمی تونستم مستقیما بهش بگم بابا من از تو و هم جنسات متنفرم،آخه برام خیلی زحمت کشیده بود و مدیون بودم.

یه بار مستقیما بهش گفتم اگر اومدم خونه و شما اونجا تشریف داشتید من برمی گردم خوابگاه.گفت اینقد از من بدت میاد؟گفتم از همه بدم میاد از خودم از شما از همه.اونم رفت ودیگه زنگ نزد.

مثل آدم آهنی سرمو مینداختم پایین می رفتم دانشگاه و برمی گشتم خوابگاه،نه شور و شوقی نه لبخندی،می دونستم حوصله ی همه ازم بسر رفته،می دونستم زهرا دوستم داره از دست بغضای من دیوونه می شه ولی نمی تونه اعتراضی کنه.

دلم براش تنگ شده بود برا نصیحتاش برا اون حرفایی که انگار آب رو آتیش بود و منو آروم می کرد.نه اینکه دوسش داشتم نه اصلا.بهش عادت کرده بودم،شاید خودخواهی باشه اما بهش احتیاج داشتم تا با حرفاش یه روزمو به خوبی به شب برسونه.از طرفی هم حس گرفتن انتقام از خودم وهمه تو وجودم زبانه کشیده بود.می خواستم هرجوری شده اونو بسوزونم به هر طریقی که شده.می دونستم فکر احمقانه ایه اما اون روزا عقلم اصلا کار نمی کرد وفقط احساسم حاکم بود.

قید همه چیز رو زده بودم و هیچ چیز برام ارزش نداشت حتی خودم و آینده م.زندگیم شده بود گریه.هر ثانیه چهره ی یکی از دخترای فامیل میومد جلو چشمم که چجور با نگاهشون تحقیرم می کردن.

یه شب به این فکر کردم که اگر من ازدواج کنم پسرخاله م چقدر حالش گرفته می شه و می فهمه که واسه من شوهر قحط نیست.از خدا می خواستم فرصت تلافی رو بهم بده تا بتونم اونو بچزونم و به بقیه فامیل ثابت کنم که اون برام مهم نیست و اگر اون منو نخواست منم ازدواج کردم.

2ماهی گذشت و زندگی برام شده بود مرگ تدریجی.یه شب زنگ زد و اصلا به رو خودش نیورد که یه روزی من بهش بی احترامی کردم.خیلی عاشقانه حرف میزد و ابراز دلتنگی می کرد.گفت می خوام با خانواده و رسما بیان خواستگاری.داشتم دیوونه می شدم نمی دونستم باید چیکارکنم.فقط گفتم من کاره ای نیستم و برام زندگی بی ارزشه.هیچ عشق و علاقه ای هم واسم نمونده که صرف کسی کنم.خوددانی.

چندروز بعد اومدن خواستگاری و من با چشم گریه تو جمع نشسته بودم.دائم پسرخاله مو تصور میکردم جای اون.از خدا گله می کردم و می گفتم ای خدا چی از این دنیای بزرگت کم می شد اگر بجای این پسرخاله م بود؟وای می خواستم داد بزنم،چقدر از عشق لبریز بودم و به همون اندازه چقدر از حس انتقام لبریز.

وقتی اونا رفتن،خونمون انگار مراسم عزا بود،همه بغض داشتن و حرفی نمی زدن.هیچ کس جرأت نداشت ازشون تعریف و یا انتقادی کنه یا اینکه ازم نظرخواهی کنه.همه می دونستن دارم از خدا مرگمو طلب می کنم.خیلی زود همه مثلا خوابیدن.درواقع برا من شرایط گریه و به آرامش رسیدن رو مهیا کردن.

باهاش حرف زدم،درد ودل کردم،پیشش گریه کردم،زانو زدم و ازش خواستم به دادم برسه،ازش خواستم خودش که رفته عشق و زخم ابدیش هم با خودش ببره.اما جوابی نشنیدم.اون خیال پسرخاله م بود که مث همیشه باهام بود.

فکر داغونم کرده بود،روز به روز حس انتقام تو وجودم شعله ورتر می شد.انتقامی که به اسم اون اما حقیقتا می خواستم از خودم بگیرم.

خانواده اونو تایید می کردن و هیچکدوم مخالفتی نداشتن.روز و شب فکر می کردم و بدنبال چاره.دنبال ذره ای احساس به اون.دنبال ذره ای کشش به سمتش.

هرچی بیشتر می گذشت بیشتر به این نتیجه می رسیدم که جایی تو این دنیا ندارم و هدفم از زندگی در انتظار موندن برای رسیدن به لحظه ی مرگه.نه نتونستم کوچکترین شوقی برای ادامه زندگی پیدا کنم.

به خانواده گفتم من فکرامو کردم و جوابم هم می دونم.همه یه جورایی مطمئن بودن که جواب چیه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:57  توسط دلتنگ | 

سلام دوستان عزیز ممنون از اینکه بهم سر می زنید و با حرفاتون منو به آرامش دعوت می کنید.

راستش کار من از این حرفا گذشته و دیگه هیچی ارومم نمیکنه.

بریم سر ادامه ی داستان زندگیم.

از همه بریده بودم،هیچی شادم نمی کرد.احساس سرخوردگی می کردم.هرجا می رفتم همه با ترحم نگام می کردن و می خواستن با حرفاشون بهم دلداری بدن در حالیکه دلداری اونا برام مث بنزین رو آتیش بود.

در طول روز منتظر سیاهی شب بودم تا خودمو زیر پتو قایم کنم و زخم دلم رو با اشکام تسلی بدم،تا صبح با یاد روزایی که با هم بودیم و خاطرات اون زمان می گذروندم.هرچند تو این مدت بیشتر از خوشی بدی بود اما هیچوقت بدی هاشو بیاد نمی سپردم.

یه شب رفتم سراغ دفتر شعری که بهم داده بود و یاد اون روی افتادم که همزمان با دادن دفتر شعرش دستمو گرفت تو دستاش،داشت برا روز عروسی مون نقشه می کشید و می گفت که من چقدر خوشکل تر از تو می شم و من با تصور اون تو لباس دامادی کنارم قند تو دلم آب شد و دستم مث برف سرد شد.

اینقدر بغضم خفه کننده بود که مجبور شدم برا اینکه صدام در نیاد خودمو گاز بگیرم،همیشه انگشت شصتم زخمی بود و جای دندونام روش مونده بود.

هرشب از خدا می خواستم شبه آخر زندگیم باشه و فردایی وجود نداشته باشه.هیچکس نمی تونه درک کنه چی بمن گذشت.اون قول داده بود،اون همه ی زندگیم بود،اون هرچی از من خواسته بود من نه نگفته بودم،چرا؟چرا با من این کارو کرد؟مگه چه بدی در حقش کرده بودم؟اگه اون منو نمی خواست چرا از اول نگفت؟بخدا قسم اگر گفته بود یک لحظه تعلل نمی کردم و از زندگیش می رفتم بیرون.آخه من از آویزون کسی بودن متنفرم.

هرشب این حرفا و سوالا رو برا خودم تکرار می کردم و جوابی جز آه نداشتم.

خانوادم روز به روز داغون تر می شدن،دیگه خنده های پدرم رو ندیدم،می شنیدم آخر شب مامانم تو حیاط یه دل سیر گریه می کنه و بعد میاد می خوابه،اونا فقط برا من ناراحت بودن و می دیدن روز به روز حالم بدتر می شه.

مسافرتای سالی یکبار ما تبدیل شد به ماهی یکبار،اما هیچ کدوم از این سفرا روحیه منو بهتر نکرد.

داداشم یه دوست داشت که روانشناسیش عالی بود و از ماجرای من خبر داشت.هرروز بهم اس ام اس می داد و دلداریم میداد.انصافا حرفاش خیلی آرومم می کرد،خوب روحیه ی من رو می شناخت می دونست چی بگه که من جبهه نگیرم و بهش اعتماد کنم.هرروز میومد خونمون،کتابای روانشناسی برام میاورد و منو مجبور می کرد که بخونم.با خوندن کتابا احساس می کردم خون توی رگام جریان پیدا می کنه و احساس بودن می کردم.

کتابای کنکور رو بیرون آوردم و هر از گاهی به کتابا نگاه می کردم،امیدوار بودم کارشناسی قبول شم و از این شهر لعنتی فرار کنم.

شبا بدون آرامبخش خوابم می برد اما قبلش باید یه دل سیر گریه می کردم.خلاصه رفت و آمدش خونمون اینقدر شده بود که همه حس می کردن عضوی از خانواده هست.

یکسال از این ماجرا می گذشت اما هنوز داغ دلم تازه بود.زمانی که مراسمی بود و خانواده ش رو می دیدم اوضاع روحیم برمی گشت به حالت اولیه و نیاز به چند روز زمان داشت تا درست شم.

نتایج کنکور رو زدن در اوج ناباوری قبول شده بودم،بعد از یک سال برا اولین بار خندیدم و خوشحال شدم.پدرم اینقدر شاد بود که بقول خودش مهمونیه خنده ی شقایق رو راه انداخت.همه ی دوستام دعوت شدن و تو شادیم شریک بودن.البته بیشتر شادیم تظاهر بود فقط بخاطر خانواده م.

بیشتر از همه دوست داداشم خوشحال شد چرا که این موفقیت نتیجه ی زحمات اون بود.

رفتم دانشگاه ترم جدید آغاز شد،دوستای زیادی پیدا کردم و بخاطر چهره م خیلی زود بین پسرای دانشگاه محبوب شدم(حمل بر خود ستایی نشه.چیزی که بقیه گفتن رو عرض می کنم.کاش خدا این چهره رو بهم نمی داد اما دل خوش می داد)،اما برا من اندازه ی پر کاهی ارزش نداشتن،به همه اعلام کردم که نامزد دارم تا بتونم راحت به درسام برسم.

خوابگاه جدید رو دوس نداشتم،محیطش روح زخم خورده منو بیشتر آزار می داد،آخه تقریبا مث خوابگاه قبلیم بود و یه باغ بزرگ داشت که منو بیاد اون روزا و با اون بودنا می انداخت.

کنار تختم این شعر رو بزرگ نوشته بودم رو کاغذ:

"شقایق درد من یکی دوتا نیست**آخه درد من از بیگانه ها نیست**یکی خشکیده خون من رو دستاش**

که حتی یک نفس از من جدا نیست"

هرروز دوست داداشم زنگ می زد و احوالمو می پرسید.داشتم کم کم از جانبش احساس خطر می کردم،همش می گفتم خدایا کاری نکنی احساسش بمن عوض بشه و منو به چشمی غیر از دوست ببینه.نمی خواستم اونو به عنوان یه دوست و مشاور از دست بدم چون می دونستم اگر کوچکترین کاری کنه که من احساس کنم دوسم داره اونو برا همیشه از لیست دوستام خط میزنم.نمی خواستم هیچ مردی دوسم داشته باشه،فهمیده بودم همه مردا نامردن و خودخواه.

دوستای دانشگام می گفتن تو چرا کم می خندی؟چرا گاهی اوقات اینقدر تو خودتی که صدای مارو نمی شنوی؟تو دلم می گفتم چون شکست خوردم،چون از کسی خوردم که از همه آشناتر و از همه غریبه تر بود.

خلاصه اواخر ترم بود که متوجه شدم اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.به خدا گفتم چرا؟چرا من نباید آروم باشم؟


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 20:42  توسط دلتنگ | 
ندانم كان مه نا مهربان يادم كند يا نه؟

فريب انگيز من با وعده اي شادم كند يا نه؟
خرابم آنچنان كز باده هم تسكين نمي يابم

لب گرمي شود پيدا كه آبادم كند يا نه؟

صبا از من پيامي ده به آن صياد سنگين دل:

كه تا گل در چمن باقي است آزادم كند يا نه؟

من از ياد عزيزان يك نفس غافل نيم اما

نمي دانم كه بعد از من كسي يادم كند يا نه؟

رهي از ناله ام خون مي چكد اما نمي دانم

كه آن بيدادگر گوشي به فريادم كند يا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:50  توسط دلتنگ | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و آسمانی و زمين...اشتباه من!
من عاشقم... و همين اشتباه من!
صبر و شکیب، طاقت من را ستوده اند
این لحظه های با تو متین...اشتباه من!
هشت روز هفته و هفت بار اشتباه
این روزهای گرچه غمين...اشتباه من! ...

نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1390
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
پیوندها
دلشکسته
غمکده
دوستی و عشق
سمیرا جونم
مونا جونم
یاس
برگ های باران خورده
psychology
دوستیابی
دستخطهای رنگی
مادر خوب من
پدر سایه ای بود و پناهی
درد و دل عاشقانه
دختر آبان ماه
سیاست مدار جوان
TANHA TARINAM
قالب های میس هانی
داروغه
طوفان خاموشی برای خاکیان روشن
رگ خواب دل
شبگرد تنها
مشق عشق
باران تنهایی
جمع نیک اندیشان
نجواهای بهار و ناهید
دخـــتـــریــ بـــا مــــوهــایــ اِمــو
ماهان عشق مامان بابا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM