X
تبلیغات
چقدر اشتباه کردم
تجربه های تلخ من

سلام دوستان عزیز ممنون از اینکه بهم سر می زنید و با حرفاتون منو به آرامش دعوت می کنید.

راستش کار من از این حرفا گذشته و دیگه هیچی ارومم نمیکنه.

بریم سر ادامه ی داستان زندگیم.

از همه بریده بودم،هیچی شادم نمی کرد.احساس سرخوردگی می کردم.هرجا می رفتم همه با ترحم نگام می کردن و می خواستن با حرفاشون بهم دلداری بدن در حالیکه دلداری اونا برام مث بنزین رو آتیش بود.

در طول روز منتظر سیاهی شب بودم تا خودمو زیر پتو قایم کنم و زخم دلم رو با اشکام تسلی بدم،تا صبح با یاد روزایی که با هم بودیم و خاطرات اون زمان می گذروندم.هرچند تو این مدت بیشتر از خوشی بدی بود اما هیچوقت بدی هاشو بیاد نمی سپردم.

یه شب رفتم سراغ دفتر شعری که بهم داده بود و یاد اون روی افتادم که همزمان با دادن دفتر شعرش دستمو گرفت تو دستاش،داشت برا روز عروسی مون نقشه می کشید و می گفت که من چقدر خوشکل تر از تو می شم و من با تصور اون تو لباس دامادی کنارم قند تو دلم آب شد و دستم مث برف سرد شد.

اینقدر بغضم خفه کننده بود که مجبور شدم برا اینکه صدام در نیاد خودمو گاز بگیرم،همیشه انگشت شصتم زخمی بود و جای دندونام روش مونده بود.

هرشب از خدا می خواستم شبه آخر زندگیم باشه و فردایی وجود نداشته باشه.هیچکس نمی تونه درک کنه چی بمن گذشت.اون قول داده بود،اون همه ی زندگیم بود،اون هرچی از من خواسته بود من نه نگفته بودم،چرا؟چرا با من این کارو کرد؟مگه چه بدی در حقش کرده بودم؟اگه اون منو نمی خواست چرا از اول نگفت؟بخدا قسم اگر گفته بود یک لحظه تعلل نمی کردم و از زندگیش می رفتم بیرون.آخه من از آویزون کسی بودن متنفرم.

هرشب این حرفا و سوالا رو برا خودم تکرار می کردم و جوابی جز آه نداشتم.

خانوادم روز به روز داغون تر می شدن،دیگه خنده های پدرم رو ندیدم،می شنیدم آخر شب مامانم تو حیاط یه دل سیر گریه می کنه و بعد میاد می خوابه،اونا فقط برا من ناراحت بودن و می دیدن روز به روز حالم بدتر می شه.

مسافرتای سالی یکبار ما تبدیل شد به ماهی یکبار،اما هیچ کدوم از این سفرا روحیه منو بهتر نکرد.

داداشم یه دوست داشت که روانشناسیش عالی بود و از ماجرای من خبر داشت.هرروز بهم اس ام اس می داد و دلداریم میداد.انصافا حرفاش خیلی آرومم می کرد،خوب روحیه ی من رو می شناخت می دونست چی بگه که من جبهه نگیرم و بهش اعتماد کنم.هرروز میومد خونمون،کتابای روانشناسی برام میاورد و منو مجبور می کرد که بخونم.با خوندن کتابا احساس می کردم خون توی رگام جریان پیدا می کنه و احساس بودن می کردم.

کتابای کنکور رو بیرون آوردم و هر از گاهی به کتابا نگاه می کردم،امیدوار بودم کارشناسی قبول شم و از این شهر لعنتی فرار کنم.

شبا بدون آرامبخش خوابم می برد اما قبلش باید یه دل سیر گریه می کردم.خلاصه رفت و آمدش خونمون اینقدر شده بود که همه حس می کردن عضوی از خانواده هست.

یکسال از این ماجرا می گذشت اما هنوز داغ دلم تازه بود.زمانی که مراسمی بود و خانواده ش رو می دیدم اوضاع روحیم برمی گشت به حالت اولیه و نیاز به چند روز زمان داشت تا درست شم.

نتایج کنکور رو زدن در اوج ناباوری قبول شده بودم،بعد از یک سال برا اولین بار خندیدم و خوشحال شدم.پدرم اینقدر شاد بود که بقول خودش مهمونیه خنده ی شقایق رو راه انداخت.همه ی دوستام دعوت شدن و تو شادیم شریک بودن.البته بیشتر شادیم تظاهر بود فقط بخاطر خانواده م.

بیشتر از همه دوست داداشم خوشحال شد چرا که این موفقیت نتیجه ی زحمات اون بود.

رفتم دانشگاه ترم جدید آغاز شد،دوستای زیادی پیدا کردم و بخاطر چهره م خیلی زود بین پسرای دانشگاه محبوب شدم(حمل بر خود ستایی نشه.چیزی که بقیه گفتن رو عرض می کنم.کاش خدا این چهره رو بهم نمی داد اما دل خوش می داد)،اما برا من اندازه ی پر کاهی ارزش نداشتن،به همه اعلام کردم که نامزد دارم تا بتونم راحت به درسام برسم.

خوابگاه جدید رو دوس نداشتم،محیطش روح زخم خورده منو بیشتر آزار می داد،آخه تقریبا مث خوابگاه قبلیم بود و یه باغ بزرگ داشت که منو بیاد اون روزا و با اون بودنا می انداخت.

کنار تختم این شعر رو بزرگ نوشته بودم رو کاغذ:

"شقایق درد من یکی دوتا نیست**آخه درد من از بیگانه ها نیست**یکی خشکیده خون من رو دستاش**

که حتی یک نفس از من جدا نیست"

هرروز دوست داداشم زنگ می زد و احوالمو می پرسید.داشتم کم کم از جانبش احساس خطر می کردم،همش می گفتم خدایا کاری نکنی احساسش بمن عوض بشه و منو به چشمی غیر از دوست ببینه.نمی خواستم اونو به عنوان یه دوست و مشاور از دست بدم چون می دونستم اگر کوچکترین کاری کنه که من احساس کنم دوسم داره اونو برا همیشه از لیست دوستام خط میزنم.نمی خواستم هیچ مردی دوسم داشته باشه،فهمیده بودم همه مردا نامردن و خودخواه.

دوستای دانشگام می گفتن تو چرا کم می خندی؟چرا گاهی اوقات اینقدر تو خودتی که صدای مارو نمی شنوی؟تو دلم می گفتم چون شکست خوردم،چون از کسی خوردم که از همه آشناتر و از همه غریبه تر بود.

خلاصه اواخر ترم بود که متوجه شدم اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد.به خدا گفتم چرا؟چرا من نباید آروم باشم؟


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 20:42  توسط دلتنگ | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و آسمانی و زمين...اشتباه من!
من عاشقم... و همين اشتباه من!
صبر و شکیب، طاقت من را ستوده اند
این لحظه های با تو متین...اشتباه من!
هشت روز هفته و هفت بار اشتباه
این روزهای گرچه غمين...اشتباه من! ...

نوشته های پیشین
هفته چهارم اسفند 1390
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
پیوندها
دلشکسته
غمکده
دوستی و عشق
سمیرا جونم
مونا جونم
یاس
برگ های باران خورده
psychology
دوستیابی
دستخطهای رنگی
مادر خوب من
پدر سایه ای بود و پناهی
درد و دل عاشقانه
دختر آبان ماه
سیاست مدار جوان
TANHA TARINAM
قالب های میس هانی
داروغه
طوفان خاموشی برای خاکیان روشن
رگ خواب دل
شبگرد تنها
مشق عشق
باران تنهایی
جمع نیک اندیشان
نجواهای بهار و ناهید
دخـــتـــریــ بـــا مــــوهــایــ اِمــو
ماهان عشق مامان بابا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM